روسری من....به رنگ انار
در هر اردیبهشت آمدنم در آینه تکرار می شود.بهار را دوست دارم.
چند روز پیش در همین کوچه پس کوچه های اردی بهشت،تلفظ جدیدی از عمرم را پیدا کردم....مثل هر واژه جدیدو نامانوس دیگری،چند روزیست زیر لب مدام تکرارش می کنم....می روم جلوی آینه زمزمه اش می کنم....17 سالگی....17 سالگی....همان رویای طلایی و صورتی شب های 5 سالگی.....با همان وسوسه و جذابیت که منتظرش بودم.....با همان رنگ های درخشنده ای که روز های کودکی ام را به انتظارش ماندم....با ستاره های درخشانی که تاریکی شب را گرفته بودند....در میان شمع های معطر و آواز های شاد....در بین لبخند ها و قلب های دوست داشتنی....در بین آن هایی که دوستشان دارم....دری را به سوی این راه جدید گشودم....چند روزیست غریبانه در این راه قدم برداشته ام....به سوی نهایت رویاهای کودکی ام.... در زندگی دوره هایی هست.هفته هایی،لحظه هایی ،فصل هایی هست که آدم ها خیال می کنند لحظه لحظه این دوره ها حال و هوای دیگری دارند.این حال و هوا چه خوب باشد و چه بد،"متفاوت" است. حال و هوای دیگر من را باید از اردی بهشت پرسید.این بی پروایی بهار را در اردی بهشت دوست دارم!این که تمام اندوخته هایش از زیبایی و چشم نوازی را به هر نگاه نگرانی می بخشد.اینکه در هیچ چهارچوبی نمی نشیند.این که در هیچ قید و بندی اسیر نمی شودو هر لحظه مرا به قید و بند هایم مشکوک می کند.و من هرچقدر محکم و هرچقدر مسلط در برابر ضربان های قلب تپنده بهار،این بهار بی پروا،ساکت می مانم. و همانقدر ساکت و با همان نگاه های مشکوک،پرسشگرانه به دنبال دلیل می گردم.فقط یک دلیل که با آن به خودم حق شکستن این دیوارها را بدهم.می دانم که قدرت شکستن این دیوار ها را دارم! چون در هر صورت این اردی بهشت است که با نفس های وسوسه گرش دست های مرا گرفته.... آهنگ اردی بهشت یک آهنگ موزون است،نه مثل یک آواز سوپرانو،نه یک آهنگ سنتی ،نه صدای یک پیانو ،بیشتر مثل شعر های عامیانه .شعر هایی که از لب های پراز خنده و دل های شاد می تراود. آی هوا وار ِش وَره.... دو واره آسمانه دیل پورابو (دوباره دل آسمان پر شد) یادت گرامی استاد پور رضای عزیز....... یک نفر این دور و بر ها هست،که نمی توانم پیدایش کنم.یکنفر که باید بیاید و بشود مخاطب عاشقانه هایم.....یک نفر آنقدر خوب،آنقدر آشنا و آنقدر صمیمی که روز های با "او" بودن بشود یک حس خوب،یک حس لطیف،درست مثل احساس ابریشمی مادرم،هنگام عبور از کوچه پس کوچه های خسته "ساغریسازان".... یک نفر باید بیای قامت بلند،چشمانش افسانه ای و رمزآلود،یک دستم چاقو بدهند و دستی دیگر ترنج...از مقابلم که گذشت....ببرم،دستم را! زل بزند به چشمهایم و "آخ" هم نگویم! بعد در شهر دهن به دهن بپیچد،"حق داشت هرکس عاشق او شد...."1 یک نفر که رویاهای معصوم کودکی ام را در شب بی پایان چشمهایش پیدا کنم.یک نفر که نهایت خواسته های من باشد!نمی دانم کجاست!پیدایش نمی کنم!نه در میان ازدحام افکار و لغات در خیابان شلوغ "اعلم الهدی"ست،نه در میان نگاه های گذران،هنگام عبور از کنار بوتیک های شیک"گلسار"..... یک نفر باید بیاید.همان تنها کسی که می تواند مرا خوشبخت کند.... دستم را بگیرد،نه از روی عادت،بلکه در نهایت عشق و خلوص زمزمه کند:"وقتی نیستی،دلم برایت تنگ می شود!" یک نفر باید این دور و بر ها باشد....بیاید کنارم،از جاذبه نگاهم سخن بگوید،و به من قول یک خوشبختی بینهایت را بدهد.یکنفر که من در شبهای دلواپسی برای آرامش قلب عاشقش دعا کنم و برای داشتنش سپاس گزار آن مهربان باشم. یک نفر که با اطمینان صدایش کنم!یک نفر که صدایم کند "بانو!"....یک نفر که برایم یک روسری بیاورد به رنگ انار....یک نفر که وقتی مثل آفتاب تیغ کشید وسط لحظه هایم، به خودم بگویم"گرمای حضورش،چقدر آشناست!" یک نفر باید این دور و برها باشد....یک نفر که پیدایش نمی کنم....یک نفر که نمی دانم کجاست..... 1.....همین که زنان او را دیدند،از زیبایی بزرگش یافتند و دستان خویش را عمیقابریدند... یک نفر این دور و بر ها هست،که نمی توانم پیدایش کنم.یکنفر که باید بیاید و بشود مخاطب عاشقانه هایم.....یک نفر آنقدر خوب،آنقدر آشنا و آنقدر صمیمی که روز های با "او" بودن بشود یک حس خوب،یک حس لطیف،درست مثل احساس ابریشمی مادرم،هنگام عبور از کوچه پس کوچه های خسته "ساغریسازان".... یک نفر باید بیای قامت بلند،چشمانش افسانه ای و رمزآلود،یک دستم چاقو بدهند و دستی دیگر ترنج...از مقابلم که گذشت....ببرم،دستم را! زل بزند به چشمهایم و "آخ" هم نگویم! یک نفر که رویاهای معصوم کودکی ام را در شب بی پایان چشمهایش پیدا کنم.یک نفر که نهایت خواسته های من باشد!نمی دانم کجاست!پیدایش نمی کنم!نه در میان ازدحام افکار و لغات در خیابان شلوغ "اعلم الهدی"ست،نه در میان نگاه های گذران،هنگام عبور از کنار بوتیک های شیک"گلسار"..... یک نفر باید بیاید.همان تنها کسی که می تواند مرا خوشبخت کند.... دستم را بگیرد،نه از روی عادت،بلکه در نهایت عشق و خلوص زمزمه کند:"وقتی نیستی،دلم برایت تنگ می شود!" یک نفر باید این دور و بر ها باشد....بیاید کنارم،از جاذبه نگاهم سخن بگوید،و به من قول یک خوشبختی بینهایت را بدهد.یکنفر که من در شبهای دلواپسی برای آرامش قلب عاشقش دعا کنم و برای داشتنش سپاس گزار آن مهربان باشم. یک نفر که با اطمینان صدایش کنم!یک نفر که صدایم کند "بانو!"....یک نفر که برایم یک روسری بیاورد به رنگ انار....یک نفر که وقتی مثل آفتاب تیغ کشید وسط لحظه هایم، به خودم بگویم"گرمای حضورش،چقدر آشناست!" یک نفر باید این دور و برها باشد....یک نفر که پیدایش نمی کنم....یک نفر که نمی دانم کجاست..... اصلا بعد از چهارشنبه سوری،سال، دیگر سال قدیمی نیست! فرقی نمی کند چهار شنبه آخر سال چه تاریخی از آخر های اسفند باشد....آتش را که روشن کردی،و پریدی....سال نو شده! برای من که تا حالا همین طور بوده!! بهار برای من با ترقه ها و آتش سوزاندن های این شب شروع ده است همیشه! لحظه تحویل سال من،همان لحظه از روی آتش پزیدن است....بود! دیشب که به خاطر آسم و درد و مرض،هوای بیرون برایم ضرری بودو از آتش بزرگ جانانه هم خبری نبود،به جز سیب زمینی های ذغالی و بوی دود لباس هایمان....تا لحظه تحویل سال،صبر می کنم و بعد سال نو را تبریک می گویم! من ایستادم...ایستادم در همان روز های آغاز و زمان گذشت....حالا که تنها سه هفته دیگر مانده تا تمام این سال از روی من بگذرد....حیرت زده به رد پای این سـال نگاه می کنم. ....و دست خط خودم....که هنوز به 90 عادت نکرده،باید 91 را باور کند....درست مثل روزهای اول که که تاریخ سال قدیمی را می نویسیم،و برایمان لبخند می آورد....انگار تمام این روز های من همان روز های اول بود.... پست قبلی: درمورد پست قبلی باید بگم که اشتباهی پاک شد.و اینکه فردای اون روز ،صبح رفتم ببینم اون کاغذ هایی که اون خانم چسبونده بود چی بود که،چهار تا چسب دیدم با تیکه هایی از کاغذ که پاره شده بود....نمی دونم کی اون کاغذ رو کنده بود! بعد از چند روز: دوستان عزیزی که برای پست"در راه خانه" نظر گذاشته بودینفواقعا تک تک اون نظرات برای من یه دنیا ارزش داشتفاز روی سرگیجه و سردرد اون پست از بین رفت و نظر های شما هم.....دلم می خواست بعضی هاتون که برای اولین بار برام نوشته بودین رو به عنوان دوست وبلاگیم نگه دارم....خواهش می کنم روی من رو زمین نندازید،اگر گذرتون به اینجا افتاد،آدرس بذارید....

می دیلِ ِ چشم ِ آرسو.......
خبر بومه به کوه شودَری تو.........
اگر کوه بیشی ساق و سلامت.....
می پیغام بَبَر بر کوتر کوه........
سیه ابرانه جیر مهتاب کورابو (مهتاب، پشت ابرهای سیاه کور شد)
ستاره دانه دانه رو بیگیفته (ستاره ها، دانه به دانه، [از من] روی گرفتند)
عجب ایمشب بساط غم جورا بو (امشب، بساط غم چه عجیب جور شده است)
تی واسی مو دامون بشوم (به خاطر تو به دامان رفتم)
افسرده و نالون بوشوم (افسرده و نالان رفتم)
جنگل سیاه و سرده (جنگل، سیاه و سرد است)
می آه دیل پور درده (آه ِ دل ِ من، پر درد است)

| Design By : nightSelect.com |

